از باغ میبرند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابر ها ی تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که زندانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

             شعر   از کتاب گریه های امپراطور